خرید بک لینک
داخل ماشین جک........ جک: حالا چرا داری فرار میکنی؟ نیکا: حوصله توضیح ندارم! فقط تا دو روز منو از اینجا دور کن! جک: باشه! هر چی تو بگی! نیکا دستشو گذاشت زیر چونه اش و بیرون رو تماشا کرد...... نیکا: صبح روز بعد...... رامونا از خواب بیدار شد و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق خارج شد...... رامونا: اوه! صبح بخیر کامیلا! کامیلا: سلام! صبح تو هم بخیر. رامونا: امیلی کجاست؟ کامیلا: تو اتاقه. خواب بود نخواستم بیدارش کنم! دیشب تا صبح خواب بد میدید و بلند میشد گریه میکرد! رامونا: آهان! کامیلا: فلورا و نیکا هنوز خوابن؟ رامونا: آره بابا! اون دوتا ساعت ۷ صبح بیدار نمیشن هیچوقت! ولی بیا بریم بیدارشون کنیم! ک

برچسب: انتقام,قسمت,یازدهم,فصل,دوم,قسمت,یکم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

نیکا ، توایلایت رو ول کرد و چاقو رو گذاشت توی کیفش....... توایلایت: چی شد؟ ترسیدی؟ نیکا: نه! به من باشه میتونم راحت خونتو بریزم ولی اینکه دلم نمیاد فلورا رو بی مادر کنم و یکی اینکه خودم رو تو دردسر بندازم! توایلایت: فکر نمیکردم در این حد باشی که با خودت چاقو اینور اونور ببری! نیکا: من اگه میخوام کشته نشم باید با خودم چاقو اینور اونور ببرم در غیر این صورت کلکم کندست! توایلایت: کجا؟ نیکا: دارم برمیگردم مدرسه! نترس! با دخترت کاری ندارم! نیکا رفت...... توایلایت: باید بیشتر حواسمو بهش جمع کنم! دبیرستان....... نیکا وارد دبیرستان شد....... رامونا: نیکا! کجا بودی این چند روز؟ نیکا: خودت میبینی کجا

برچسب: انتقام,قسمت,دوازدهم,فصل,دوم,قسمت,دوم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

تینا: نقدیه یا چک؟ نیکا: چک. تینا: خب برو بده به بانک نقدیش کن! نیکا: آخه دادن این همه پول اصلا فکر خوبی نیست تینا! یکم فکر کن! تینا: نیکا! به من اعتماد کن! نیکا: ۲ ساعت بعد.....بانک...... نیکا یک سوئیت شرت سرخابی با شلوار لی و کفش ورزشی سرخابی پوشیده بود و کیف آبیش رو هم برداشته بود و رو شونه اش انداخته بود..... - شماره ی ۲۳۳ به باجه ی ۷.......شماره ۲۳۳ به باجه ی ۷....... نیکا از روی صندلی بلند شد و رفت باجه ی ۷...... نیکا: سلام. خانومی که در باجه ی ۷ بود: سلام عزیزم. بفرمائید؟ نیکا ، چک رو گذاشت روی میز...... نیکا: میشه یه لطفی بکنید و مبلغ این چک رو به صورت نقدی بهم بدید؟ خانومه: بله حتما

برچسب: انتقام,قسمت,سیزدهم,فصل,دوم,قسمت,سوم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

نیکا: یکهو لارا پخش زمین شد...... نیکا یواشکی تفنگشو از توی جیبش برداشته بود و به پهلوی لارا شلیک کرده بود..... نیکا: نه! دیگه نمیذارم بلایی سرم بیاری! میکشمت! میکشمت! تفنگشو گرفت سمت مغز لارا...... نیکا: برو به دررررررررررک! بننننننگگگگگ!!!!! کلی خون روی لباس و دست و کفشای نیکا پاشید....... نیکا: باید قایمش کنم! جسد لارا رو کشید روی زمین و بردش داخل کمد کلاس انداخت و در کمد رو بست و قفل کرد....... نیکا: باید برم لباسام رو عوض کنم! سریع از کلاس خارج شد و رفت توی اتاق...... ساعت ۹ صبح....... سر کلاس....... فلورا: نیکا کجا بودی تو؟ چرا صبح انقدر دیر اومدی تو اتاق؟ نیکا: اممممم......راستش آب خور

برچسب: انتقام,قسمت,چهاردهم,فصل,دوم,قسمت,چهارم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

نیکا همچنان بیهوش بود...... توایلایت و فلورا بالای سرش بودن و توایلایت هم کمی آب سرد پاشید روی صورت نیکا....... نیکا قطرات آب سرد رو روی صورتش احساس کرد و کم کم چشماشو باز کرد...... نیکا: من کجام؟ توایلایت: نگران نباش! به محض اینکه فلورا به بیمارستان زنگ زد خودمون رو رسوندیم اینجا! فکر میکنم دلیل بیهوشیت اینه که وحشت زیادی کردی! چیز مهمی نیست! فلورا: راستش خاله رینبو هم فهمیده رامونا ربوده شده! داره خودشو میکشه! نیکا: از کجا فهمیده؟ مگه مرخص شده؟ توایلایت: آره عزیزم. امروز ظهر مرخص شده! نیکا: کی بهش گفت؟ فلورا: به جون خودم اگه من چیزی به خاله رینبو گفته باشم! چندتا مامور پلیس اومدن داخل اتاق.

برچسب: انتقام,قسمت,پانزدهم,فصل,دوم,قسمت,پنجم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

نیکا همچنان توی پیاده رو شلوغ داشت راه میرفت و گریه میکرد....... توی ذهن نیکا..... نیکا ( وقتی ۵ سالش بود ): مامان! قول بده هیچوقت تنهام نمیذاری! اداجیو: من بهت قول میدم که تا جون دارم باهات باشم و ولت نکنم! نیکا ، اداجیو رو بغل کرد....... بیرون ذهن نیکا...... نیکا: ولی ولم کردی مامان! بهم قول دادی ولی نتونستی بهش عمل کنی! رفت داخل یک کوچه و گوشه ی دیوار نشست....... نیکا: آخه مدرک از کجا پیدا کنم؟ ۱۶ روز بیشتر وقت ندارم! در یک عمارت بزرگ........ توی یکی از اتاق ها که پنجره ی خیلی کوچیکی داشت فلورا گوشه ی دیوار نشسته بود و پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و خیلی آروم گریه میکرد...... باروُن کنار پن

برچسب: انتقام,قسمت,شانزدهم,فصل,دوم,قسمت,ششم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

فلورا با کلی دست و پا زدن بالاخره تونست طنابای دستشو باز کنه...... دهنش و پاهاشو باز کرد و رفت بالای سر نیکا و تکونش داد....... فلورا: نیکا! نیکا! سرفه کرد..... فلورا: گاز کربن مونواکسید! وای نه! نیکا رو بلند کرد...... فلورا: نیکا! خواهش میکنم بیدار شو! خیلی سنگینی! خواهش میکنم! نتونست نیکا رو با خو

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:17

اتاقی تاریک در ته راهرو ۲۱۴...... در اتاق باز شد و یک دختر رفت داخل...... - اون فسقلی رو چه کارش کردی؟ - بردمش موتور خونه! - عالیه! اینطوری یه مقدار آروم میگیره! - تا ابد اونجا نمیمونه! بالاخره میفرستمش اون دنیا! - عجله نکن! اول باید نیکا رو نرم کنی! بعدش! - میدونم! اتاق نیکا...... نیکا روی تخت دراز

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38

تو نظر سنجی حتما شرکت کنید!

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38

عجب! :/

کی میخواد نیکا و فلورا بمیرن؟ :/

۷ نفر شرکت کردن که ۳ نفر گفتن میمیرن! ۴ نفر گفتن نباید بمیرن! :/

کی میخواد که این دونفر بمیرن؟ :/

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ 21:46 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38

ببخشید ما دیگه تمیتونیم اینجا مطلب بذاریم. تو وب ادل جون معلم اینگلیسی شدیم. هیوا جون ، ببخشید. دیگه فکر کنم باید ما رو حذف کنی. دیگه وقت این وبلاگ رو نداریم. ولی اگه میخواین اینگلیسی یاد بگیرین، اینو سرچ کنین پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 16:58 ♫ فلاترشای دازل و رنگین کمان بلیز ♫

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 15:43

خونه لارا...... نیکا به هوش اومد و وقتی به خودش اومد دید به صندلی بسته شده و هر چی تقلا کرد نتونست حرکتی انجام بده. انقدر برای اومدنش عجله کرده بود که یادش رفته بود کیفشو بیاره...... بعد از کلی وول خوردن یکهو چشمش به سیم برق افتاد...... نیکا: سیم برق بریده شده جرقه ی وحشتناکی زد........ نیکا سرشو ا

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 15:43

فلورا مدام توی اتاق چرخ میزد و دور خودش میچرخید..... رامونا: ببین! اگه یه جا وایسی هم درسته ها! باور کن سر گیجه گرفتم انقدر که چرخیدی! فلورا: ۲ ساعته! ۲ ساعته رفته بیرون هنوز نیومده! برف هم در هر دقیقه سرعتش بیشتر میشه! رامونا: میدونم! منم حال خوشی ندارم باور کن! فلورا: باید بریم اداره ی پلیس! هر ط

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38

کی تموم قسمت های داستان عشق تمام نشدنی رو حذف کرده از وبم؟ کی؟ زود باشین بگین در غیر این صورت به جون خودم برای همیشه نت میرم..... حتی اگر هم از نت نرم به سختی میتونید بعد از این من رو پیدا کنید! من اون همه قسمت نوشتم بعد یکی اومده پاک کرده همشو! هیچکس هم سر به سرم نذاره چون وقتایی که عصبانیتم به این

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38

دوستان عزیز......

قسمت ۲۸ انتقام جو هفته دیگه روز چهارشنبه تو وب قرار میگیره!

لطفا ناراحت نشید!

تا یک هفته میخوام از نت برم که یکم آرامش بگیرم و برگردم به روحیه قبلیم.

واقعا به اینکار نیاز دارم! :(

فعلا.....

سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ 13:0 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38

کریستال پرپ... اون فرد وارد دفتر سنچ شد. یه نظافتچی بود که داشت یه آهنگ زیر لب زمزه میکرد. یه داخل دفتر نگاهی انداخت و دید کسی توش نیست به همین دلیل در بست و رفت. توایلایت، رینبودش، رریتی و فلاترشای از زیر میز بیرون اومدن. رریتی: فکر کنم بهتره زود از اینجا بریم! رینبودش رفت تا در باز کنه اما در ق

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 7:14

نیکا: چی میگی فلورا؟ فلورا: تو این عکس رو دیدی؟ عکس مکس رو نشونش داد..... نیکا: نه! اولین باره که میبینمش! فلورا: ولی به نظرم اینا رد انگشتای توئه! رامونا: فلورا! چی داری میگی؟ فلورا: رامونا! من میدونم که دارم چی میگم! نیکا: فکر کنم به سرت هم ضربه خورده! فلورا: نیکا! این عکس درست پشت در اتاق آروشکا

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 7:14

http://cinemastories.mihanblog.com/post/14

زود برید بخونید که از دستتون نره!

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34

بعد از خوردن زنگ تفریح...... فلورا: بچه ها! نیکا نیومد سر کلاس! دلم شور میزنه! رامونا: واقعا؟ فلورا به نشونه ی تائید سرشو تکون داد..... بریتنی: مثل اینکه دنیرا هم سر کلاس نرفته! فلورا: وای! شدن ۴ تا! رامونا: باید بریم زیر زمین رو هم نگاه بندازیم! یادتونه؟ اون شب مکس رو هم تو زیر زمین پیدا کردیم! بری

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34

آنیسا چشماشو باز کرد و متوجه شد که نمیتونه تکون بخوره، وقتی کاملا به هوش اومد متوجه شد اونو به یه صندلی بستن! سعی کرد با تکون خوردن خودشو باز کنه. - الکی تلاش نکن آنیسا! آنیسا: تو کی هستی؟ - چطوری منو نمیشناسی؟ تو دقیقا برای من کار میکنی! اون فرد از توی سایه بیرون اومد. آنیسا: اس(s)؟ اس: درسته! آن

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34

نظرات قسمت ۲۵ کمه ها! اگه زیاد نشه قسمت ۲۶ رو نمیذارم امشب!

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34

در بیمارستان... دکتر: من میرم باند بیشتر بیارم! دکتر از اتاق خارج شد و درو بست. چند دقیقه گذشت. رینبودش: بهتره برم به اپل جک سر بزنم. رینبودش بلند شد و خواست در اتاق باز کنه اما در قفل بود. رینبودش: آهای، کسی اون بیرون نیست؟ توی ماشین... ماشین جلوی یه ساختمون قدیمی و مخروبه توقف کرد. دوتا پلیسا

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

فلاترشای نشست و به دسته نگاه کرد:نه! رنگین:ضربانش میزنه؟ فلاترشای:احمق خان!(بیییییییییبببببب)دست که جداشده ضربانش نمیزنه! یه نفراز پشت:میتونمکمکتون کنم؟ برگشتن:یا ابوالفضل! دختره:سانستم! شای و رنگین:سانست شیمر! سانست شیمر:درسته!الان یه پلیسم! ببخشید بچه ها!تو این فاصله که رفتم تو وبلاگ خودمو

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

ساختمون قدیمی... توایلایت سعی میکرد یا قدرتش دستاشو باز کنه و البته بعد از کلی تلاش موفق شد. چشم ها، دهنش و پاهاشم باز کرد. با قدرتش تونست یکم نور درست کنه چون اتاق خیلی تاریک بود. بعدش رفت سمت در و سعی کرد اونو باز کنه. توایلایت: کسی اینجا نیست؟ یکم عقب رفت و با قدرتش درو منفجر کرد و از اتاق بیرون

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

امیلی: تو..... تو......مامانمو کشتی! جک: نوبت تو هم میرسه کوچولو! امیلی دوید سمت پله ها و رفت پایین و رفت توی آشپزخونه...... جک هم رفت دنبالش..... امیلی یک چاقو از توی ظرف های شسته شده برداشت و گرفت جلو.... امیلی: نیا جلو! نیا به جون مامانم میزنمش تو پهلوت! دستاش میلرزید..... جک: خب پس منتظر چی هستی

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

آنیسا ماشینشو خاموش کرد و ازش پیاده شد. وارد یه آپارتمان نسبتا کوچیک شد و از پله ها بالا رفت. جلوی یکی از درا کلیدشو از تو کیفش در آورد و درو باز کرد. آنیسا: بهت گفتم میام حسابتو میرسم! چراغارو روشن کرد. یه پسر روی کاناپه دراز کشیده بود و با پلی استیشن بازی میکرد و پیتزا میخورد. پسر: وقتی پیداش کرد

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

ببخشید کم مطلب میذاریم آخه داریم میریم کلاس شیشم،تیزهوشان هم که کلی درس میخواد... کپی ممنوع این برچسبه. کپی ممنوع. سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 20:39 ♫ فلاترشای دازل و رنگین کمان بلیز ♫

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

جک: بزن دیگه! از چی میترسی؟ نیکا: بترسم؟ جوک نگو! اتفاقا اگه بخوام شلیک کنم اولین گلوله رو میزنم به مغز تو تا بفهمی که میترسم یا نه! جک: آخ که دلم میخواد یه فرصتی گیرم بیاد! اون زبون دراز تو رو قششششنگ کوتاه کنم تا دیگه انقدر واسه من زبون نریزی دختره ی خیره سر! نیکا: فکر نکنم دیگه فرصتی گیرت بیاد! چ

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41


♫آپارتمان باحال پونی ها♫
عشق تمام نشدنی قسمت پنجم
http://cinemastories.mihanblog.com/post/13

برید بخونید

جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶0:58اداجیو دازل(هیوا)


برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

نیکا از اتاق آروشکا بیرون اومد و عینکشو داد بالا و درو بست....... آروم آروم از پله ها پائین رفت و رفت سمت اتاقش..... نیکا: پائین پله ها به رامونا برخورد کرد....... رامونا: کجا بودی؟ نیکا: طبقه رو اشتباهی رفته بودم! رامونا: آه.....آهان! نیکا: ببخشید! از کنار رامونا رد شد و رفت داخل اتاقش و درو بست..

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

صفحه بندی