داخل ماشین جک........
جک: حالا چرا داری فرار میکنی؟
نیکا: حوصله توضیح ندارم! فقط تا دو روز منو از اینجا دور کن!
جک: باشه! هر چی تو بگی!
نیکا دستشو گذاشت زیر چونه اش و بیرون رو تماشا کرد......
نیکا:
صبح روز بعد......
رامونا از خواب بیدار شد و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق خارج شد......
رامونا: اوه! صبح بخیر کامیلا!
کامیلا: سلام! صبح تو هم بخیر.
رامونا: امیلی کجاست؟
کامیلا: تو اتاقه. خواب بود نخواستم بیدارش کنم! دیشب تا صبح خواب بد
میدید و بلند میشد گریه میکرد!
رامونا: آهان!
کامیلا: فلورا و نیکا هنوز خوابن؟
رامونا: آره بابا! اون دوتا ساعت ۷ صبح بیدار نمیشن هیچوقت! ولی بیا بریم
بیدارشون کنیم!
ک
نیکا ، توایلایت رو ول کرد و چاقو رو گذاشت توی کیفش.......
توایلایت: چی شد؟ ترسیدی؟
نیکا: نه! به من باشه میتونم راحت خونتو بریزم ولی اینکه دلم نمیاد فلورا رو
بی مادر کنم و یکی اینکه خودم رو تو دردسر بندازم!
توایلایت: فکر نمیکردم در این حد باشی که با خودت چاقو اینور اونور
ببری!
نیکا: من اگه میخوام کشته نشم باید با خودم چاقو اینور اونور ببرم در غیر
این صورت کلکم کندست!
توایلایت: کجا؟
نیکا: دارم برمیگردم مدرسه! نترس! با دخترت کاری ندارم!
نیکا رفت......
توایلایت: باید بیشتر حواسمو بهش جمع کنم!
دبیرستان.......
نیکا وارد دبیرستان شد.......
رامونا: نیکا! کجا بودی این چند روز؟
نیکا: خودت میبینی کجا
تینا: نقدیه یا چک؟
نیکا: چک.
تینا: خب برو بده به بانک نقدیش کن!
نیکا: آخه دادن این همه پول اصلا فکر خوبی نیست تینا! یکم فکر کن!
تینا: نیکا! به من اعتماد کن!
نیکا:
۲ ساعت بعد.....بانک......
نیکا یک سوئیت شرت سرخابی با شلوار لی و کفش ورزشی سرخابی پوشیده
بود و کیف آبیش رو هم برداشته بود و رو شونه اش انداخته بود.....
- شماره ی ۲۳۳ به باجه ی ۷.......شماره ۲۳۳ به باجه ی ۷.......
نیکا از روی صندلی بلند شد و رفت باجه ی ۷......
نیکا: سلام.
خانومی که در باجه ی ۷ بود: سلام عزیزم. بفرمائید؟
نیکا ، چک رو گذاشت روی میز......
نیکا: میشه یه لطفی بکنید و مبلغ این چک رو به صورت نقدی بهم بدید؟
خانومه: بله حتما
نیکا:
یکهو لارا پخش زمین شد......
نیکا یواشکی تفنگشو از توی جیبش برداشته بود و به پهلوی لارا شلیک کرده بود.....
نیکا: نه! دیگه نمیذارم بلایی سرم بیاری! میکشمت! میکشمت!
تفنگشو گرفت سمت مغز لارا......
نیکا: برو به دررررررررررک!
بننننننگگگگگ!!!!!
کلی خون روی لباس و دست و کفشای نیکا پاشید.......
نیکا: باید قایمش کنم!
جسد لارا رو کشید روی زمین و بردش داخل کمد کلاس انداخت و در کمد رو بست
و قفل کرد.......
نیکا: باید برم لباسام رو عوض کنم!
سریع از کلاس خارج شد و رفت توی اتاق......
ساعت ۹ صبح.......
سر کلاس.......
فلورا: نیکا کجا بودی تو؟ چرا صبح انقدر دیر اومدی تو اتاق؟
نیکا: اممممم......راستش آب خور
نیکا همچنان بیهوش بود......
توایلایت و فلورا بالای سرش بودن و توایلایت هم کمی آب سرد پاشید روی صورت
نیکا.......
نیکا قطرات آب سرد رو روی صورتش احساس کرد و کم کم چشماشو باز کرد......
نیکا: من کجام؟
توایلایت: نگران نباش! به محض اینکه فلورا به بیمارستان زنگ زد خودمون رو
رسوندیم اینجا! فکر میکنم دلیل بیهوشیت اینه که وحشت زیادی کردی! چیز مهمی
نیست!
فلورا: راستش خاله رینبو هم فهمیده رامونا ربوده شده! داره خودشو میکشه!
نیکا: از کجا فهمیده؟ مگه مرخص شده؟
توایلایت: آره عزیزم. امروز ظهر مرخص شده!
نیکا: کی بهش گفت؟
فلورا: به جون خودم اگه من چیزی به خاله رینبو گفته باشم!
چندتا مامور پلیس اومدن داخل اتاق.
نیکا همچنان توی پیاده رو شلوغ داشت راه میرفت و گریه میکرد.......
توی ذهن نیکا.....
نیکا ( وقتی ۵ سالش بود ): مامان! قول بده هیچوقت تنهام نمیذاری!
اداجیو: من بهت قول میدم که تا جون دارم باهات باشم و ولت نکنم!
نیکا ، اداجیو رو بغل کرد.......
بیرون ذهن نیکا......
نیکا: ولی ولم کردی مامان! بهم قول دادی ولی نتونستی بهش عمل کنی!
رفت داخل یک کوچه و گوشه ی دیوار نشست.......
نیکا: آخه مدرک از کجا پیدا کنم؟ ۱۶ روز بیشتر وقت ندارم!
در یک عمارت بزرگ........
توی یکی از اتاق ها که پنجره ی خیلی کوچیکی داشت فلورا گوشه ی دیوار
نشسته بود و پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و خیلی آروم گریه میکرد......
باروُن کنار پن
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:17
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38
کی میخواد نیکا و فلورا بمیرن؟ :/
۷ نفر شرکت کردن که ۳ نفر گفتن میمیرن! ۴ نفر گفتن نباید بمیرن! :/
کی میخواد که این دونفر بمیرن؟ :/
سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 21:46 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 15:43
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 15:43
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38
قسمت ۲۸ انتقام جو هفته دیگه روز چهارشنبه تو وب قرار میگیره!
لطفا ناراحت نشید!
تا یک هفته میخوام از نت برم که یکم آرامش بگیرم و برگردم به روحیه قبلیم.
واقعا به اینکار نیاز دارم! :(
فعلا.....
سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 13:0 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 7:14
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 7:14
زود برید بخونید که از دستتون نره!
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برید بخونید
جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 0:58 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41
برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41